یه نوشته قدیمی اتفاقی دیدم ویراش هم نکردم فقط همین جوری
فکردم با دوستان یه حس قدیمی رو تقسیم کنم
گوشی گوشی یکی پشت خطه یه لحظه آهان رئیسم پشت خطه
کمی صب کن بر می گردم .قطع نکنی یا الو سلام خوبی چه
خبر یاد ما کردی چه عجب بدجوری هواتو کرده بودم ها می گن
دل به دل را داره داشتم به تو فکر می کردم تو قطارم دارم
می رم ماموریت آخ یادم رفت رئیس رو پشت خط گذاشتم
اومدم به تلفون تور و جواب بدم الان سگ میشه من بهت زنگ
می زنم می بوسمت بای.
الو الو هستی پوزش الهی قربونت برم من آره رئیسم بود
ول کن نیست که بابا صد تا کار می سپره هی هم تکرارمی کنه
آره بخدا خیلی خسته می شم . خوب چه کا رکنم باید تلاش
کنم آینده تو رو تامین کنم دیگه باید زحمت بکشم چاره ای
نیست ما کار کنیم که شما راحت با شین . آخ صب کن باز
این رئیس زنگ زد باشه تو برو استراحت کن من باز
باهات تماس می گیرم ببینم این چی می خواد با بای
قوربانت می بینمت
بله سلام و صد تا سلام خوبیییی چه خبر ؟ بله که شناختم
اون روز اونقدر با ناز و اخم شماره منو گرفتی که فکر
نمی کردم زنگ بزنی بله شما ما هستیم هی دمبال یه لقمه نون
از این ور به اون ور داریم می دویم دارم می رم دنبال یه کاری
برای شرکت بله ما اینیم که کاری منضبت چه دیگه شما چه می کنید.
کجاها ین ؟ ببینیمتون . اون که بله کا رزیاد دارم وسرم شلوغه
اما برای شما وقت باز نمی کنیم شما فرق می کنه .پس ما
شماره شمارو سیو می کنم یه روزی توی این هفته بزنگم همدیگر
و ببینم حالا هر جا شد یه جایی پیدا می شه دیگه. من پشت خط دارم
از محل کارمه می زنگم بهت قربانت خوشحال شدم صداتو شنیدم. الو
سلام خوبی دیگه دارم می رسم تو چیزی لازم نداری بگیرم برات ؟
نه بابا این چه حرفیه من برای دیدن تو از تهران تا کرج که سهل تا
اونوره دنیا میام چی فکر کردی بله محل کارمو هم یه جوری پیچوندم
فدایی سرت فقط بخاطر تو. از بابت خونه مئطمئنی کسی نمی یاد ضایع نشیم .
اوکی پس دوربرو ببین یه سرو گوشی آب بده من هم می رسم . ببین کاری
نداری فعلا" قطع کن یه کاری دارم . نه چیزی نشده یکی بغلم نشسته از
وقتی نشسته هی داره می نویسه الان که دقت کردم دیدم داره صحبت های
منو می نویسه می خوام ببینم کی چرا این کارو می کنه ؟
نه نترس چیزی نمی شه من رسیدم فعلا" بای
ببینم آقا شما چی کار می کنی ؟
تا نکرده در جیب جا می شود
پول که نیست احساس یک انسان است
هر طرف بچرخانی باز شب را
تا صبح غلط می زند
روزها را پرسه
تامگر آن دم....
خطاب به دوست ناآشنای من (با اسم یه آشنا):دوست عزیز در ابتدا از اظهار نظر شما واقعا ممنونم ولی محض اطلاع شما باید بگم من از دوستان قدیمی آقای عیوضی هستم , هدفم هم( جنگولک بازی !!!!) نبوده !بنا به دلایلی خودمو معرفی نکردم , شاید یکی از دلایلش این بوده که میخواستم نظر دوست قدیمی و عزیزم رو بدون تعارف و هرگونه (به قول خودشون : مرزی) بدونم , خودم رو هم به موقع به ایشون معرفی خواهم کرد و شاید اصلا تا حالا منو شناخته باشن ! شاید قشنگی وبلاگ نویسی به ناشناس بودن خواننده ها و نظردهنده هاش باشه . مگه آدما حتما باید همدیگه رو بشناسن تا بتونن در عقایدو نوشته های هم سهیم باشن ؟!! در ضمن دوست خیلی خیلی محترم و عزیز من آقای عیوضی : از اینکه نظرات منو تایید کردین ممنون.من واقعا از عقاید شما کمال تشکر رو دارم و سعی میکنم ازشون در زندگی و نوشته هام نهایت استفاده رو ببرم. برادر یا خواهر نا آشنای من!! :فکر نمیکنم آقای عیوضی عزیز عصبانی بودند! ایشون فقط محترمانه نظرشون رو بیان کردن که خیلی هم ازشون ممنونم. ما هیچ وقت با هم دعوایی نداشتیم و نخواهیم داشت و من هرگزقصدم این نبوده که (روی مخ ایشون!!!) راه برم!واقعا این اصطلاحات از یک خانوم یا آقای فوق لیسانس بعیده!!! به امید روزی که شناس یا ناشناس برای هم احترام قایل شیم , بهم دیگه اعتماد کنیم و فقط نیمه ی خالی لیوان رو نبینیم ! ( در ضمن آقای عیوضی عزیز پیشاپیش اول خرداد زادروزتون رو تبریک میگم و براتون آرزوی ایده آلترین زندگی رو دارم )امیدوارم شما هم از دست من ناراحت نشده باشین... .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گوچه ری
و باز هزارو یک بار از همه شما متشکرم شاید جذابیت دنیایی مجازی به این
بحث در گرفتن هاست.
و من در گرفتم بین بحث ما و من تو و من و من
بین گرفتن ها و گرفتن ها بحثم می آید.
و من برای شدن ها و شدن ها
به شوگی شما می شوم می شویم
تا شدگی را گذشته حال که شدنمان است
من می شوم شما می شوی
ما در شدن هستیم
من تو او ما
همه شدیم شدیم شدیم
دیگر غربت شوگی ما را در خود نخواهد پیچید
چون ما شدیم شدیم شدیم
به دور از شوگی ها شدیم شدیم شدیم
و در شدن غلط زنان بمانم بمانی بماند بمانیم
در مورد این که شاید تا به حال شما رو شناختم باید بگم کسی که دوست نداره
شناخته بشه و دوست داره به هر دلیل این طور رفتار کنه پیش نمی رم آنقدر
شناختنی در پیرامونم انبار شده و من در بی شناسی ها هستم
که به دور دست ها چشم دوختنم پوزخندی بیش نمی سازد برایم
(به درو دست های ناشناس یا با جلدی نا شناس )
از شما بار دیگر متشکرم زاد روزم من شما گذشته و آینده و اینده ...
هر بار تبریک گفتن ها 365 بار از دست دادن ها را حکایت می کند به قیمت
سپری
در ضمن یه آشنا فقط به عنوان شوخی با من به صورت خصوصی اون مطلب رو نوشته بود
و ایشون هم مثل شما بسیار محترم هستند و این شوخی ها فقط برا ی من بود و بس
سوء تفاهم نشود و من فقط برای این که فضا عوض شود و چون خودم ر به ایشون خیلی نزدیک
می دونم به خودم اجازه دادم از نوشته های ایشون کمک گرفته فضارو عوض کنم همین
و باز ما میان تعابیر همدیگر گیر کرده ایم کلمات و لغات معانی را رها کرده
سویه نگاری ما را در پیش گرفته اند
--------------------------------------------
جدا از همه این مسائل که در بالا نوشته شد یک چیزی به ذهنم رسید
و اون این بود من وقتی اوایل این وبلاگ رو باز کردم طرحی مطرح کرده بودم
این که موضوعی مطرح شود و هفته ها در مورد اون بحث کنیم در این وبلاگ
حتی بخشی رو به برای مسله در نظر گرفته بودم . با موضوعاتی که به نظرم جالب
بود . اون موقع هیچ استقبالی نشد و من به علت مشغله کاری بی خیال شدم
حالا با خودم فکر می کردم ما ایرانی ها د ر مورد مسائل کوچک خیلی می تونیم
صحبت کنیم و در مورد سائل بزرگ هست که نمی تونیم صحبت کنیم این رو خطاب
به فرد خاصی نگفتم وقتی به این موضوع فکر می کردم خودم رو هم در این دایره دیدم
امید وارم به کسی بر نخوره
اما حالا دیگه بندرت مینویسم . شاید درست بگین که هنوز نوشته های قدیمیم
برام اهمییت دارن. فکر میکنم برای شما هم اینطور باشه . هر کسی با خوندن
یادداشتهای گذشتش حالا به هر شکلی که باشه ( شعر خاطره یا هر چیز
دیگه ای ) دوباره احساسات گذشتش رو تازه میکنه . نوشته هاتون دلنشین اند
از نظرتون هم خیلی ممنون
توسط:ناشناس شناس !
--------------------------------------------------
کوچه ری
شما بعضی وقت ها با اسم (توسط:دخترک تنها!... !) و بعضی وقتا مثل نوشته بالای به
اسم (توسط:ناشناس شناس !) برایم می نویسید نمی دانم هدف چیست اما به هر حال چیزی
نشان کردین و من بی اینکه به آن توجهی داشته باشم (البته این را بخاطر نوشته های ماه ها
پیش گفتم نه این نوشته های اخیر ) جواب دادم , همیشه هستند کسانی مثل شما که
پشت هر چیزی جا گرفته و از انجا حرف می زنند در مورد نوشتن و بازی کلمات که نوشتید .
اگر می دانستم شما نوشتن را بازی با کلمات می دانید حتما" نوشته شما را در حد
خواندن و جواب داد ن نمی دانستم . نوشتن بازی با کلمات نیست . و تنها راه مرور گذشته نیز
نیست. برای چون شمای نمی توانم توضیح دهم چیست امید وارم نوشتن را در شاء نوشتن بیابید
شما هم قلم روان و شیوای دارید امید وارم قلمتان مرکب اندیشه به خود بگیرد نه تنها مرکبی خود برایمان
تصویر کردید
و امید وارم حرف هایم را تنها یک تبادل اندیشه به حساب آورید همین و بس
به امید بهترین ها برای هر کس و همه کسان
کوچه ری
جادوی جادوگر نگاهت گشتم
و سو ختم در التهاب یک تکرار
در آخر بر پرتگاه این وسوسه ی شوم
بی صدا در آستان یک فاصله جان دادم .... !
این بود گناه من !
این هم یکی از نوشته های قدیمی من بود که خواستم برای شما بذارمش !
////////////////////////////////////////
نوشته ای از یک ناشناس شناس و جواب کوچه ری
نوشته ای که در سطور بالا خواندین نوشته عزیزی بود که برایم
بصورت خصوصی در جواب نوشته قبلی در نظرات دیدم
و جواب من برای این نوشته
دوست عزیز کسی که در امتداد مبهم راه رفتن را انتخاب می کند یا
باید فردی آگاه باشد و به در مورد پیش آمد ها آماده باشد ، و خطر پذیر یا ...
جادویی در نگاه نیست جادو در باور ماست یا باور دایم یا نه ؛ اگر باور داریم که
باید تا انتها پیش رفت اگر در تظاهرات باور هستیم به این نا باور گاه خواهیم رسید
و در نا باوری چاره ای جز این که شما هستین نیست
و نیز نگاه ها جا دو گر نیستند چیز های دیگری هستند هر کسی خود جنس آن را می یابد
اما این را می داندم نگاه و جادو یکی نیست
سوختن در نگاه کار عاشقان است اما آنچه قبل از این توصیف شد عشق نیست
یا گونه ی جز آنچه من میدانم است
در پرت گاه شدن و جان دادن لازمه عشق است و عشاق بار ها جان می دهند
اما آن را پرتگاه نه دیگر گون شدن می نا مند و این دیگر گونی حوس
نیست باید بیشتر از اینها اندیشیدکه چیست
معولان زندگی مجوعه ای از جان دادن ها ست اما جانی که می دهی و جان ی که کی گیری
به تو بسته است به تو نیک اندیش همه چیز تو هستی تو....
و در پایان همه اینها از آن است که تو بر وسوسه ایستاه ای نه شناخت و ایمان
به نظر من این بود گناه شما نه
مرسی که نوشته قدیمی خودتون رو برای من گذاشتین اما بنظر من این
نوشته اگر همه قدیمی است در شما همیشه تازه مانده و هست
بیتشر باید اندشید در مورد همه چیز تا این نوشته ها بیشتر و بیشتر نشوند
این نوشته از نوشته های قدیمی من هست که خودم
ازش کپی نداشتم .بعد از چند وقت دوستی... برام فرستاده
بود خوندم برام خاطراتی رو زنده کرد .در اصل نبش قبر شد
اینجا هم می زارم آه ای مظهر سهمگین مرا در آغوش گیرید که
در انتهای فصل سرد دستهایم را در باغچه مادر بزرگ کاشته ام
آن شبی که در خواب به خانه او رفته بودم تا دور از چشم او
گل باغچه را برای دخترکی که هرگز ندیدمش و عاشقش بودم
بدزدم . و من که هیچ وقت دست به چارقد مادربزرگ نزده بودم
آن شب تمام نخهای چارقد مادربزرگ را چیدم که برای او
ساده ترین پیرهن دنیا را ببافم اما هیچ وقت نتوانستم
از رویاهام دخترک تنها را به خانه بیاورم دستهایم را جا
گذاشتم مادربزرگ مرا ندید و من هرگز دخترکی را که
عاشقش بودم
بخاطر این که مدتی بخاطر مشغله کاری نتوانستم در خدمت باشم .
سال نوع شما مبارک باد
امید وارم سالی که درپیش روست سرشاراز
موفقیت ها برای همه باشد. چند درسال گذشته
تلاش شد این خانواده بی خانه شود اما همه
می دانیم که این عملی نخواهد شد وتنها چند ماهی
خانواده سینما فرصت پیدا کرد است جای را
که سال ها درآن زندگی کرده بود درخود زنده
نگهدارد سالها اهل سینما درخانه سیما کارکردند
ودر آنجا زندگی کردند وحال خانه در دل کسانی
است که سالها میزبان آنها بود زنده است و هر
کجا سینما گری هست خانه سینمایی نیز حضور
دارد واین تنها تجربه تلخ وشیرینی بیش نخواهد
بود و باز خانواده سینما در کنارخواهند بود فرقی
نمی کند بین کدام دیوارها و زیر کدام سقف باشد.
خانه به روحش زنده است
به عنوان عضوی ازاین خانواده و خانه
آنها که میروند وطنفروش نیستند. آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند.
آنهایی که میروند، نمیروند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که
میمانند، نماندهاند که دینشان را حفظ کنند. همهی آنهایی که میروند
سبز نیستند. همه ی آنهایی که میمانند پرچم به دست ندارند. آنهایی که
میروند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین میشوند. یک هفته مانده میگریند
و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و
آنهایی که میمانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.
چارچوب فيلمنامه شخصيت محور- الگوي سفر قهرماني
· سفرقهرمان با يك نقصان آغاز مي شود و با كمال به پايان مي رسد
· در اين الگو قهرمان از وضعيت موجود خود ناراضي است
گامهاي 12 گانه
1- جهان روزمره (اطلاعات بصري براي معرف قهرمان و زندگي عادي او)
2- دعوت به ماجراجويي (حادثه محرك اتفاق ميافتد)
3- خودداري (هم خودداري و هم اولين واكنش به حادثه نشان داده مي شود)
4- با اشارات پير دانا ترديد از بين مي رود (ملاقات با داناي پير)
(عطف اول: مانند قلابي است كه به داستان گير مي كند و داستان را به مرحله اي ميكشاند كه مخاطب نمي تواند حدس بزند.)
5- عبور از مرز: از جهان شناخته شده عبور مي كند
آغاز پرده دوم يا عطف اول (الگوي 3 پردهاي) حدود دقيقه 30 فيلم
6- آزمايش ها در جهان ناشناخته آزمايشهاي متعدد دوستان و دشمنان واقعي معلوم ميشود. (دقيقه 30)
7- پيشروي تا اعماق جهنم
8- امتحان نهايي، زورآزمايي نهايي
(نهايت تلاش قهرمان؛ پرده دوم)
9- پاداش گذشتن از مرحله هشتم (نقطه مياني)
10- بازگشت قهرمان با توفيق
(اتمام پرده دوم)
11- رستاخيز در اين مرحله قهرمان بايد نشان بدهد كه مسائلي كه از سر گذرانده چه تاثيري براي او داشته است. در اين مرحله قهرمان فكر مي كند تمام مشكلاتش تمام شده ولي مشكل اصلي باقي مانده است.
12- برگشت با اكسير: گره گشايي
· نياز دراماتيك باعث ورود قهرمان به داستان مي شود
· نياز دراماتيك = تضاد اصلي داستان
شخصيت از نظر ليندا سينگر
1- سوداوي: شخصيتهاي فكور و احساساتي دم دمي و مردم گريز
2- دموي: خون گرم، نيكوكار، سرخوش، ...ريلكس هستند
3- صفراوي:سرسخت، كينه توز، عصباني و بي حوصله
4- بلغمي: پيچيده، سرد، منفعل
همه اتفاقات بايد در 10 دقيقه اول معلوم شود
پرده اول
· چه كسي با چه چيزي مي جنگد
در پرده اول شخصيتها معلوم مي شود
نقطه عطف با گام كاتاليور بوجود مي آيد. نقطه عطف اول ص 28 تا 30
مسير جديد فيلمنامه در نقطه عطف اول بايد مشخص شود
پرده دوم؛ رويارويي 60 صفحه
نقطه عطف مياني يا عطف...
· اگر نمي رسد چرا؟
تقابلي كه از پرده اول شروع شده ادامه دارد.مقداري از سوالات ايجاد شده در پرده اول جواب داده مي شود
نقطه عطف دوم ص 90
پرده سوم؛ گرهگشايي 30 صفحه
باقيمانده سولات جواب داده مي شود
..و نتيجه درام
پايان
.................
برای درک بهتر این موضوع به پیشنهاد استاد توحیدی
کتاب سفرنویسنده را بخوانیم برای شخص من بسیار عالی بود
با تشکرازاستاد گرامی جناب آقای فرهاد توحیدی
اما هامون نشدیم که از پشت میز ها بلند شده به
دنبال علی گم شده بگردیم رفیق دوران دیگر گون
ما گم شد و ما گفتیم چاره ای نیست باید در تلوزیون
کارکرد. چاره ای نیست باید طبق اونچه که تحمیل شد
کار کرد انقدر کشیدیم و کشیدیم از درون سوختیم
خسرو شکیبایی شدیم رفتیم در خود رفتیم و رفتیم
آنقدر ساکت شدیم وآنقدر راه آمدیم که خانه
نشینمان کردند باز راه آمدیم باید می سوختیم و می ساختیم
عده ای نشستند و عده ای دیگر ساختند
هنر مند تر ین ها ی را که سالها زیر حجاب
اجباری مجبور به هنر ورزی نموده اند لقب خود
را دادند تنی چند نامه نوشتیم و باز ساخیتم
سا ختیم تا این که خانه مان را نیز در بستند
حال به جایزه گلدن گلوپ دل خوش کردیم
بسیار زیبا و دل چسب است این پیروزی برای
هنر مند عزیزمان اما می دانید خانه ای که
درش بسته شد آن خانه تبدیل به لانه
موش ها و حیوانات اخراجی از جامعه خواهد شد...

